گزارش برنامه صعود قله دماوند به همراه مسافر اسپانیایی- 12 الی 14 مرداد 94

 ×××صعود بام ایران -قله دماوند- به همراه مسافر اسپانیایی  ×××
- مسیر : جنوبی
- اقامت: یک شب قرارگاه پلور، دو شب بارگاه سوم، یک شب هتل در آبگرم
- راهنما: وحید سپنج
- زمان : از 11 الی 15 مرداد 94

Ascending to Damavand pk. 5671 m with my Spanish visitor, 3 Aug. to 5 Aug. 2015 from south route. 
 
شوق صعود قله بالای ۵٠٠٠ متری در ایران باعث شده بود که با وجود کنسل شدن همراهی دوستانش، آلوارو بعد از صعود کلیمانجارو و آرارات، تنهایی راهی این سفر شده و دو نفری راهی بام ایران، قله دماوند شویم. او، این اسپانیایی شیرین زبان با انگیزه بالای خود، من را هم سر ذوق آورده بود و باعث شد که  قبل از این برنامه چند برنامه آمادگی خوب بروم و برنامه کاملی به جهت داشتن صعود موفقی برای او بچینم.
بنابراین برنامه صعود را ٣.۵ روزه در نظر گرفتم و بعد از صعود هم اقامت آبگرم به جهت بازیابی بدنی و استراحت .
ساعت ١۶ یکشنبه، از تهران حرکت خود را به سمت پلور با سواری دربستی شروع کردیم. بین راه در امامزاده هاشم، اولین غذای محلی که عبارت بود از آش دوغ، تجربه شد که برای آلوارو بسیار جالب و خوشمزه بود و تاحالا حتی در ترکیه، ندیده بود. به سمت پلور رفتیم و قبل از ساعت ١٨به پلور رسیدیم.
شب اول را قرارگاه کوهنوردی پلور در اتاق دربستی سرویس دار خوابیدیم که البته با سر و صدا و مزاحمتهای تیمهای دیگر در خارج از ساعت خاموشی همراه بود، تیمهایی که دیروقت از صعود باز می گردند و مراعات سایرین را نمی کنند و فاکتوری به نام زمانبندی در صعودهایشان معنی ندارد! 
قبل از فرا رسیدن شب از سالن سنگنوردی مصنوعی قرارگاه بازدید کردیم، سپس کمی پیاده روی کردیم و از فروشگاه و کارگاه هنری استاد گشتاسب شهیدی آملی (موزه پلور) بازدید کردیم که با توجه به حضور خود استاد، بسیار خاطره انگیز و جذاب بود. شام نیز عدس پلو با گوشت با سالاد صرف شد.
روز دوم، دوشنبه، با وانت مصطفی لاریجانی عزیز به همراه تیم خارجی دیگری به سمت گوسفندسرا رفته و با تحویل دادن بارها به قاطرچی، در ساعت ٩:۴۵ حرکت خود را به سمت بارگاه سوم از ارتفاع ٣٠٢٠ متری گوسفندسرا در هوایی آفتابی و دلچسب، آغاز کردیم.
آلوارو از آمادگی خوبی برخوردار بود و من مرتبا مجبور بودم بهش بگم pole pole که به اسپانیایی یعنی یواش یواش! البته خودش چون کمی ترکی بلد بود می گفت یواجش یواجش !
بین راه با تیمهای دیگر خارجی از صربستان، اسلوانی، مونته نگرو، بلغارستان و... برخورد داشتیم و ارتباط برقرار کردیم.
با سرعت خوبی پیش رفتیم و با استراحتهای یک ساعت یکبار نهایتا در ساعت ١٣:۴۵ یعنی ۴ ساعته، سرحال و قبراق ، به پناهگاه بارگاه سوم به ارتفاع ۴٢۵٠ متر رسیدیم .
بارها را تحویل گرفته و اتاق ۴ تخته اختصاصی را که از قبل رزرو کرده بودم را تحویل گرفته و مستقر شدیم. آلوارو خارج از پناهگاه مشغول دیدن مناظر و گپ و گفت بود و لذت می برد. خوشبختانه با وجود روند حرکتی منظم و استراحت خوبی که شب قبل داشتیم و ارتفاع پلور (٢٢٠٠ متر) که باعث مقداری همهوایی می گردد، و همچنین نوشیدن مایعات بسیار، هر دو بسیار سرحال بوده و آثاری از ارتفاع زدگی نداشتیم.
ناهار سوپ داغ خورده و ساعتی خوابیدیم و بعد از آن برای همهوایی تا ارتفاع ۴۵٠٠ متر صعود کردیم و مقداری عکاسی کردیم و از مناظر انرژی گرفتیم و بازگشتیم. این همهوایی برای خواب راحت شب ، بسیار موثر می باشد.
نوبت پختن شام رسیده بود، سوپ به همراه نودل و کنسرو سبزیجات، شام امشب ما بود که به همراه سالاد خیار و گوجه و آویشن و لیمو ترش، صرف شد. شامی سبک و انرژی بخش مناسب کوهستان. با توجه به صعود فردا به قله که قصد داشتم ساعت ۴:٣٠ بیدار شویم و ۶ استارت بزنیم، بعد از خوردن شام و نوشیدن چای و شارژ دوربینها و تلفنها در زمان محدودی که موتور برق پناهگاه روشن بود ( سیستم برق سولار پناهگاه خراب شده است)، با گوش دادن به چند آهنگ قدیمی خاطره انگیز برای هردو، در ساعت٢٢ به خواب رفتیم . آنشب خواب نسبتا خوبی هر دو داشتیم و علائمی از ارتفاع زدگی نداشتیم.

روز سوم، از ساعت ۴ صبح، سر و صدای تیمهای دیگر بلند شده بود. ما هم ۴:۴٠ بیدار شدیم و از خواب نسبتا خوب دیشب گفتیم و صبحانه نسبتا مفصلی ( پنیر و گردو و خرما و مویز و نان و حلوا ارده و گوجه فرنگی و چای و لیمو ) خورده و با آماده کردن کوله های صعود خود، آماده حرکت شدیم.
 وسایل عمومی شامل داروها و کمکهای اولیه و طناب انفرادی و تجهیزات مسیر یابی و ارتباطی و چراغ پیشانی و لباس و کلاه و دستکش اضافه و شربت مخصوص لیمو و فلاسک چای و لیموترش و تنقلات انرژی زا و مقداری بیسکوییت و کنسرو آناناس و خرما و مویز و گردو و آب را در کوله خود جای داده و با روشن شدن هوا، در ساعت ۶ صبح حرکت خود را آغاز کردیم. برخی تیمها نیز زودتر حرکت خود را آغاز کرده بودند، اما ما با توجه به شبمانی دوباره در بارگاه سوم در هنگام بازگشت از قله و زمان طولانی روشن بودن هوا و تاثیر گذار بودن استراحت و خواب خوب قبل از روز صعود، عجله ای برای حرکت سریعتر از ساعت ۶، نداشتیم. اشتباهی که متاسفانه بسیاری از تیمها می کنند و آمار صعود موفقشان پایین می آید.
آبهای بیرون پناهگاه یخ زده بود. مسیر صعود را پی گرفتیم .آلوارو شوق عجیبی برای صعود داشت و مجبور می شدم که به جهت حفظ انرژی و تداوم آن برای ارتفاع بالاتر، جلوی حرکت سریع او را بگیرم. اولین پرتوهای خورشید که سایه مثلثی دماوند را در افق غرب ایجاد می کردند، پدیدار گشته بودند و قله گل زرد را روشن کردند.
مسیر را با سرعت مناسب و استراحتهای ۴۵ دقیقه یکبار طی می کردیم و با بالا آمدن آفتاب، گرما بخشی خورشید شروع شد و از سرمای هوا کاسته شد و از لباسها کاستیم. دمای هوا حدود ٢-٣ درجه زیر صفر بود ولی سرعت باد کم بود و باعث می شد که احساس سرمای چندانی نکنیم. آسمان نیز نسبتا صاف بود و هنوز ابرها نیامده بودند. در سمت جنوبغرب، دریاچه سد لار به زیبایی دیده می شد. از آبشار یخی هم دیدن کردیم و عبور کردیم که برای آلوارو جالب بود که در تابستان همچین آبشار یخی ای می دید . در یکی از استراحتها در ارتفاع ۵٢٠٠ متری، آلوارو که نسبتا خوش خواب بود، به خواب عمیقی رفته بود و حتی خواب دیده بود!
در بین راه از تیمهای دیگر انرژی می گرفتیم و بالعکس انرژی می دادیم. حدود ۵-۶ تیم بودیم که تقریبا همزمان صعود می کردیم. همراه خودم تکه های دراز کشک خشک داشتم که منبع مناسبی برای جبران املاح از دست رفته بدن در برنامه می باشد. ولی آلوارو دوست نداشتشون اما به زور می خورد!
بالاخره با گذر از قله کوچکه ( سنگ پستان)، در ارتفاع ۵۴٠٠ متری به تپه گوگردی رسیدیم. ارتفاعی که از آنجا بوی گوگرد مشهود تر شده و آزار دهنده می شود. از جای جای اطراف، بخار گوگرد از زمین بیرون می آید. زمینی که به جهت همین بخار، رنگهای بخصوصی از جمله سبز و زرد و نارنجی و کرم دارد. می توان آنجا را به کره مریخ تشبیه کرد.
جهت باد روی قله از سمت شمال و شمالشرق بود و دود گوگرد را به سمت جنوب و جنوبغرب هدایت می کرد. بنابراین برای پرهیز از مواجهه با آن، کمی بالاتر از تپه گوگردی، به سمت بام برفی و یال شمالشرقی تراورس کردیم و از سمت شمالشرق وارد لبه کاسه قله شدیم .
 

لحظه دیدار یار فرا رسیده بود... پدر مهربان کوهها... دماوند، بام ایران و خاور میانه و بلندترین کوه آتشفشانی آسیا. آلوارو بعدا به من گفت که قدمهایش را در نزدیک قله می شمرده تا به قله برسه.
با رسیدن به لبه کاسه قله که پوشیده از برف بود، قدمهای آخر را نیز برداشته و در ساعت ١٢:۵٠به بالاترین نقطه قله دماوند (سنگ نماد) رسیدیم. صعودی با سرعت مناسب ( ۶ ساعت و ۵٠ دقیقه از بارگاه سوم) و بدون مشکل ارتفاع زدگی و آثار تنفس گوگرد.
سر از پا نمیشناختیم. لحظه رسیدن به قله را فیلم گرفتم که خیلی جالب شد. تیم ایرانی دیگری از زنجان روی قله بود و به استقبال هم رفتیم. آلوارو را بغل کردم و گفتم بالاخره انجامش دادیم. می گفت اینجا جاییه که می خواد هزاران عکس بگیره!
بوی گوگرد داشت آزار دهنده می شد، اما شوق قله باعث شد که حدود ۴۵ دقیقه روی قله مشغول عکاسی و بازدید باشیم.
از قبل آلوارو ازم پرسیده بود که مشکلی نداره پرچم کشور و شهرش رو همراه بیاره که من هم گفته بودم نه. بنابراین منتظر این لحظه بود تا به بالاترین نقطه سنگ قله بره و با پرچم کشورش عکس بگیره. بهش پیشنهاد دادم روی سنگ نماد برود، اما با توجه به اینکه پرچم ایران روی سنگ دیگری بود، گفت نه، می خوام در کنار پرچم ایران پرچم اسپانیا را قرار دهم. حرکت بسیار زیبای او بسیار تاثیر گذار بود که چند روز بعد آن عکس در روزنامه اسپانیایی به چاپ رسید که می توانید تبلیغ بسیار خوبی برای گردشگری در ایران باشد.
بنابراین به بالای سنگ رفت و پرچم شهرش و کشورش را در آورد و به اهتزاز درآورد و عکس گرفتیم. با چنان لذتی اینکار رو انجام می داد که واقعا تحسینش می کردم.
سپس بالاخره از قله دل کندیم و در ساعت ١٣:٣۵ فرود خود را شروع کردیم. در مسیر فرود نیز از مسیر شمالشرقی رفتیم و بعد به سمت جنوب، تراورس کردیم. در فرود ، تیمهای دیگری را دیدیم و چاق سلامتی کردیم و گذشتیم.
عجله ای برای فرود سریع نداشتیم و دوست داشتیم از مناظر لذت برده و استراحت کنیم. هر از چند گاهی می نشستیم و از مناظر لذت می بردیم، دریاچه سد لار، قله گل زرد، خط الراس دوبرار، قله پاشوره، آبشار یخی و... به زیبایی رخنمایی می کردند. در کنار قله کوچکه شن اسکی ای وجود دارد که ابتدا از آن برای فرود راحت استفاده کردیم، اما با رسیدن به قسمتهای یخ زده زیر شن اسکی، خیلی زود به سمت یال برگشتیم.
مسیر را در همین حس و حال و با آرامش فرود آمدیم. هوا کم کم نیمه ابری شده بود. بالاخره در ساعت ١٧:۴۵ به بارگاه سوم رسیدیم. تیمهای دیگر به ما خوشامد و تبریک گفتند. حس خوبی داشتیم و البته گرسنه!
بعد از تعویض لباسها در اتاق، به غذاخوری رفتیم و سوپ داغ دلچسبی با دوغ خوردیم و دوباره زنده شدیم. در این حین، آلوارو دو هموطن خود را پیدا کرده بود و مشغول گپ و گفت شده بودند. من هم بعد از استراحتی کوتاه، مشغول پختن شام شدم و غذایی همانند دیشب پختم.
شام را خوردیم و با قاطرچی برای بردن بارها در فردا صبح، هماهنگ کردم و آماده خواب شدیم. البته پناهگاه خیلی شلوغ شده بود و حتی مرتبا در اتاق ما را باز می کردند و قصد ورود داشتند!
سعی می کردم عکسهایی با اینترنت برای دوستان ارسال کنم، اما اینترنت قطع بود. بنابراین حوالی ساعت ١١ به خواب رفتیم. نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم اینترنت دارم و مشغول ارسال چند عکس شدم.
روز بعد در ساعت ٧ صبح، بعد از یک استراحت مفصل، برخواستیم و صبحانه خورده و با بستن کوله ها، آماده فرود شدیم. بارهای قاطر را جدا کرده و در محلی برای انتقال توسط قاطر قرار دادیم و در ساعت ٩:٢۵ به راه افتادیم. هوا کمی سرد بود ولی به مرور گرمتر شد و از لباسها کاستیم. هنگام فرود با توجه به اینکه روز چهارشنبه بود، تیمهای بسیاری از سراسر ایران و چندین تیم خارجی دیدیم که در حال صعود به سمت بارگاه بودند. 
بین راه، کیسه زباله هایی با مارک شهرداری دیده می شد که ظاهرا رها و فراموش شده بودند!
آلوارو خیلی علاقمند به ارتباط برقرار کردن با آدمهای مختلف بود، بنابراین هر از گاهی با افراد تیمهای ایرانی گپ می زدیم و آنها نیز بسیار خوش برخورد بودند و آلوارو از این مساله لذت می برد و بارها از مهمان نوازی و خوشرویی ایرانیها تمجید کرد.
در این بین تیمهایی نیز بدون لباس و تجهیزات مناسب در حال صعود بودند که تعجب برانگیز بود. هوا در ارتفاعات بالاتر گرفته بود و ابرهای سیاهی قله را فرا گرفته بودند.
در این حین، دیدار آشنایان و دوستان نیز دل انگیز بود. انگار به مهمانی دماوند آمده بودیم . با رسیدن به تیم ٢٧ نفره انجمن صنفی و کانون راهنمایان که تازه صعودشان را شروع کرده بودند، با دوستان سلام و خوش و بش گرمی کردیم و برایشان صعود دلچسبی آرزو کردم.
بالاخره در ساعت ١٢:٢٠ به گوسفندسرا رسیدیم و پایان این صعود دل انگیز رقم خورد و دوباره همدیگر را به مناسبت صعود و فرود موفق و ایمن، در آغوش گرفتیم.
در گوسفندسرا همهمه عجیبی بود... تیمهای بسیاری در حال آماده شدن برای صعود بودند. قاطرها و اسبها دنبال هم می کردند و قاطرچی ها مشغول بار زدن روی آنها. در مدت زمانی که منتظر رسیدن تیم خارجی دیگر که می خواستیم با وانت مصطفی با هم برویم، بودیم، یک گوشه نشستیم و شاهد این تلاش و هیاهو بودیم. ابرها روی قله را گرفته بودند و صحنه زیبایی پدید آمده بود.
پس از چندی و با ملحق شدن تیم خارجی دیگر، همگی با هم با وانت نیسان آقا مصطفی عزیز و دوست داشتنی، راهی رینه شدیم.
از قبل طی صحبت با آلوارو، هتلی دارای استخر آبگرم در آبگرم لاریجان رزرو کرده بودم که پس از بازدید کوتاهی از اقامتگاه زیبای مصطفی، به هتل رفتیم و پس از ٣ روز به تمدن برگشتیم! حمام و تعویض لباسها را انجام داده و سرزنده و سرحال برای صرف ناهار مفصلی به محل رفتیم. به کبابی همیشگی که قبلا تجربه کرده بودم که گوشت تازه استفاده می کند، رفتیم و دل سیر کباب و دوغ فراوان و ماست محلی و البته گوجه کبابی فراوان که مورد علاقه هر دومون بود، خوردیم و برگشتیم هتل و کمی خوابیدیم .
عصر از آبگرم هتل که استخر بسیار تمیزی بود استفاده کردیم. دمای آب آن به جهت بزرگی استخر و روشن بودن فن در اتاق، به داغی آبگرم های دیگر منطقه نبود و به راحتی می توانستیم مدتها در آن مانده و حرکت کنیم. استفاده از آبگرم بعد از صعود، بسیار فرح انگیز و دلچسب بوده و تمامی دردهای عضلانی رو از بین می برد. ساعتی در استخر بودیم و با گروه بامزه باجناق های ایرانی که آنها نیز اتاق داشتند، هم صحبت شدیم و آلوارو از خوشرویی و طنز آنها لذت می برد.
برای شام، دوباره به محل رفتیم و ایندفعه دیزی خوردیم. بیچاره نمی دونست چجوری باید دیزی رو بخوره. بنابراین ازم خواست من بخورم و اون از من تقلید کنه. به سبک مرسوم، دیزی صرف شد و خیلی خوشش اومده بود و لذت برد. در حال قدم زدن به سمت هتل، اتفاق عجیبی و با مزه ای افتاد. زن گدایی جلو آمد و با خنده به زبان انگلیسی از آلوارو طلب پول کرد!!! آلوارو تا مدتی گیج شده بود که اینجا توی روستا توی ایران چطور گدا کلمات انگلیسی بلده و جالبتر اینکه با خوشرویی و خنده برخورد کرده... 
به هتل برگشتیم ، خواب خوبی کردیم و فردا صبحش نیز صبحانه مفصلی خوردیم و دوباره به استخر آبگرم هتل رفته و ساعتی همراه با گپ زدن با گروه ایرانی دیگری که از اساتید دانشگاه بودند، از آبگرم لذت بردیم. راننده ساعت ١٢ منتظر ما بود که برگردیم تهران، بنابراین اتاق را تحویل داده و به سمت تهران به راه افتادیم. در ابتدای راه نیز از قرارگاه کوهنوردی رینه که چند تیم خارجی و ایرانی نیز آنجا مستقر بودند، بازدید کوتاهی کردیم.
راننده ، همراه خودش دوست گیلکش را آورده بود که در بین راه برایمان آواز خواند و لذت بردیم.
بالاخره در ساعت ١۴:٣٠ پنج شنبه به تهران و هتل رسیدیم و برنامه صعود دماوند به پایان رسید.
 
 
--- پایان ---
نویسنده: وحید سپنج، 21مرداد94
عکسها: آلوارو ، وحید سپنج


/ 3 نظر / 318 بازدید
آبراهام

وحید جان عالی بود خدا قوت... امیدوارم با وجود راهنماهای خوبی مثل شما که با صعود به قله بصورت منطقی برخورد می کنند و با دید لذت بردن از طبیعت و سعی در حفاظت از آن پا به منطقه می گذارند شاهد رشد اکوتوریسم و تبلیغ ایران برای توریست ها باشیم.

یاسمین

سلام آقا وحید واقعا وبلاگ زیبایی دارید مخصوصا این که کوهنورد هستید. خیلی دلم میخواد باهاتون تبادل لینک کنم. اگر شما هم موافقید من رو با عنوان بهبهان نما لینک کنید و بهم خبر بدید تا منم لینکتون کنم. منتظرتونم، خداحافظ

م.م

ممنون از توضیحاتتون. ای کاش شماره تماس مصطفی و هتل رو هم ذکر میکردید. مطلب کاملا گویا بود. با تشکر