گزارش تصویری و سفرنامه برنامه گشت دریاچه حوض سلطان - 14آذر93

دیدار از کاروانسرای سنگی با قدمت بسیار از دوران سلجوقی نگاهمان را تا دور دستها برد. در تک تک سنگهای بر روی هم انباشته شده ، رد پای هزاران سال پیش را حس می کردی که بارهای زندگی را چگونه قدم به قدم تا به امروز به تصویر کشیده اند. آنجا در جاذبه و کشش تاریخ و خاطرات گم می شدی و به راستی اگر راهنمایی نبود هرگز راه خروجی را به بیرون از آنجا پیدا نمی کردی.

در گوشه ای ساربانی بارهای شترش را بر زمین می گذاشت و زیر لب زمزمه می کرد: این مکان رازهای بسیار دارد. قصه هایی از آمدن و رفتن. از بودن و شدن. از خاک تا خدا. یاد بگیریدکه فرصت ها را به دوستی و عشق ترانه سازید که هیچ چیز به جز این در هستی جایی ندارد.

نگاهم در شمارش سنگ ها و زمزمۀ او در این خانۀ کهن و سنگی با برج ها که به شکل کلاه فرنگی بودند به زمان های دور سفر کرد و اندیشیدم به راستی زمان و مکان چه مفهومی می تواند داشته باشد؟

بعد از دیدن کاروانسرا به سمت قنات و باغ های ساده و دوست داشتنیانار و پسته رفتیم تا دمی در سادگی این محیط و سکوت بهت آورش ، نگاهمان به استراحت بنشیند.

آری ، در آن مکان شادی کودکانه ستایش ، همسفر یازده ساله مان ما را نیز به وجد آورد و در کنارش به کودکی سفر کردیم و با شادی لحظه ها را قدم زدیم.

 دیدن از میلِ راهنما که از دوران سلجوقی به یادگار مانده بسیار شگفت انگیز بود. این میلِ سنگی در زمان صلح به عنوان راهنمای کاروان ها و در زمان جنگ به عنوان دیده بان استفاده می شده است. به کمک دوستان خوبم توانستم به بالای آن نیز بروم. آنجا مجذوب نگاه بینهایت طبیعت شدم که با شکوه و عظمت در هم آمیخته بودند. دلم هوای رفتن کرد. رفتم و رفتم تا در دایره کره زمین نشستم و به کوچکی و خردی این بشر و به بزرگی روحش که می تواند عظمت این جهان باور نکردنی را درک کند با حیرت یکی شدم. به راستی این چنین بود که خدا انسان را آفرید تا بتواند در جاذبه هایش عشق را با او سهیم کند.

نمی دانستم چگونه روحم را صدا رنم. اما آمد و ما باز به سفر ادامه دادیم. سفری که ماه عسل لیلا و مهدی عزیز بود که کویر را به دوستی و مهر همچون تمام پدیده های هستی به عشق پذیرا شدند و ما نیز همراه آنان با شیرینی بسیار خوشمزه ای که آورده بودند آن لحظات را جشن گرفتیم. دست زدیم ، هورا کشیدیم و در نگاه مهربان هستی پیوندی را به راز خوشبختی آرزو کردیم.

ساعتی بعد به محوطه دریاچه نمک (حوض سلطان) که به دریاچه ساوه و دریای شاهی هم معروف بوده رسیدیم. بعد از خوردن ناهار در کنار هم آمادۀ رفتن و پیاده روی شدیم .

علیرضا هم سفر دیگرمان از بلورهای نمک و خلوص آنان برایمان گفت. نگاهم در بلور بسیار کوچکی که از او گرفتم خیره ماند و به پیشنهاد او همگی ما جسم مان را برای مدتی به دریاچه سپردیم تا در توانایی بی همتایش ناخالصی ها را از جسم مان پاک کند و روح مان آزاد و رها در پهنۀ بیکرانِ اشکال هندسی که آب و نمک ، زمین و دریا و آسمان آفریده بودند پرواز را بی هیچ دغدغه ای تجربه کند.

به راستی دوستان در رقص و پایکوبی وجود خویش را به تمامی هستی سپرده بودند و کام هایشان نه بر روی دریاچه نمک بلکه بر روی آسمان ها بود. در دل سپردگی و مراقبه به او محو شدیم و نجوایش را به آرامی به گوش جان می شنیدیم.

هم دیگر را دوست بدارید. محبت کنید و در انرژی رقصان هستی شریک شوید. گاه نیز همچون کویر تنها و در سکوت به درون خویش سفر کنید تا راز بودن خویش را بیابید. در کتاب سرگذشت یک یوگی خوانده بودم : در ژرفای مراقبه از طریق تماس شادمانه به یقین دست یافتن هدیه ای الهی ست.

نجوای کویر مثل همیشه نبود. انگار رازی بود که می خواست هدیه سفرمان باشد. بلورهای نمک در زیر نور خورشید چون الماس می در خشیدند و می سرودند : راز خوشبختی این است وقتی خوشحال و پر انرژی هستید آن را به مشارکت بگذارید و گاه که اندوهگین و خسته و تنها هستید چون کویر به عمق خویش بروید و به فردیت و سکوت هم احترام بگذارید و برای هم محیطی امن و دوستانه بیافرینید تا آن دوران سپری شود.

بعد از ساعتی پیاده روی در میان دریاچه که به راستی سلطان زمین بود. نشستیم و داوود هم سفر خوب و پدر مهربان ستایش با چای گیاهی از ما پذیرایی کردند و تشنگی ما را به محبت خویش فرو نشاندند.

 

به غروب نزدیک می شدیم. در برگشت روح مان در خلوصی باور نکردنی به آرامی در جسم مان جای گرفت و سبکبار و خوشحال به تهران بازگشتیم. من در اندیشه بودم که هر سفر چگونه می تواند ما را در هر گام به خویش نزدیک تر کند و ذهن پر از چون و چرا را با هزاران سوال در پیچ و خم خود بشکند و محو سازد تا ما صدای خدا و هستی را از نزدیک ترین فاصله بشنویم تا روزی که دیگر فاصله ای نباشد.

 

 فاطمه عابدینی

 25 آذر 93

    

/ 1 نظر / 218 بازدید
محمدامجدیان

بادرود[گل]